این مطلب خودم است که در شماره ۵۱ هفته نامه نواندیش شهرستان بیرجند با عنوان روزنگار یک خبرنگار به چاپ رسید. قرار بر این شده بود که من در این هفته نامه ستونی با عنوان روزنگار یک خبرنگار داشته باشم و رویدادهای شهر را که می بینم یا برایم اتفاق می افتد بنویسم. البته چندتای دیگه هم نوشته ام.
++++
گویند در دوره زمانه ای که چندان هم از ما دور نبود، افرادی بودند دعا نویس که هرچه از آنها بگویم، کم گفته ام و زبان یاری نتوان کرد؛ عمرا و ابدا. آنچه خواهم گفت صرفا من باب موضوعی است در همین راستا و بس و هیچگونه قصد و غرضی نیست، جز این.
آنان افرادی هستند که دعاها به دلیل اینکه به مرور زمان، کاغذ فرسایش پیدا کرده، بازنویسی می کنند.
آنها افرادی هستند قلم به دست که از مسایل روز و بازار بدور بودند. اگرچه جویای نان هم بودند؛ با کلماتی مانند تکدی گری هم آشنایی نداشتند وحتی به گوششان هم نخورده بود، مثل ما! اصلا خبری از آن نبود که روزی نوشته هایشان به دست کودکان بیفتد. کودکان بازیگوش نیز به دنبال فروش این ادعیه ها با روز و گیر سه پیچ و امثالهم نبودند؛ ما هم که ندیدیم! دعانویسان شاید فکر نمی کردند روزی قلم ها و جوهرهای آنها تبدیل به ماشین تحریر شده و کار یک روزه آنها را در یک ساعت انجام دهند. القصه، ماجرا این است که روزی کودکی دست فروش و ادعیه به دست به سراغم آمدند. با هر ترفندی که در حرف زدن بلد بود می خواست من را برای خرید یکی از دعاها قانع کند. هرچه می گفت جوابش می کردم. یا می گفتم دعا را بلدم یا اینکه دعا را دارم. او سمج بود و من سمج تر از او. به نظر می رسد که این دوره های حاضرجوابی را به خوبی گذرانده اند؛ چون در همین بده بستان کلامی، سریعا دعایی را از لابه لای دیگر دعاها بیرون آورد و گفت: این دعا را بخر، مطمئنم این دعا را نداری، آخه تازه به بازار آمده! مات و مبهوت ماندم؛ دیگر نتوانستم جوابش را بدهم.