عجب دنیای عجیبی است، هر کجا سر میزنی هر کسی دارد برای خودش کاسبی میکند. کاسبی هم که فقط مغازه داشتن نیست. گاهی آدم میتواند با جمع کردن چند نفر دورخودش، سرشان را با حرفهایی که نصفش رو نمیتواند بگوید و نصف دیگر آن را هم که نمیداند چه چیزی میگوید، گرم کند و برای خودش کاسبی راه بیندازد. این ها را گفتم تا یک چیز دیگهای بگویم. راستش دنبال مقدمه میگشتم تا بتوانم حرف اصلیم را بزنم. البته این مدل را از نمایندگان مجلس یادگرفتم. فقط کافی است که شما یک روز صبح به نطقهای پیش از دستور نمایندگان مجلس گوش دهید. نمایندگانی که نطق میخوانند به اعتقاد من به دوسته تقسیم میشوند. اما همه آنها در یک مورد مشترک هستند و آنکه مقدمه صحبتهای آنها با آنچه میخواهند بگویند و در اواسط متن هم مشخص میشود، متفاوت است. گروه اول، نمایندگانی هستند که نطقهای آنها در راستای تعریف و تمجید از عملکرد نظام و فلان مسول مملکتی است و مسایل کلانی که خودش نمیداند چه میگوید. گروه دوم، نمایندگانی هستند که میخواهند در سخنرانی به مسایل و مشکلات منطقه و شهر خود بپردازند، اما آنقدر مقدمه چینی میکنند که تا به موضوع اصلی صحبت میرسند، وقتشان تمام میشود و سخنرانی آنها ناتمام میماند. رییس مجلس هم به محض اینکه زمان از پنج دقیقه میگذرد، همینطور اعلام میکند، وقت شما تمام است، بنده خدا نماینده هم باید به نحوی سروته حرفهای خود را هم بیاورد. البته آقای حداد چندین بار تذکر داده که نمایندگان قبل از اینکه نطق خود را بگویند، حداقل یک مرتبه متن سخنرانی خود را بخوانند و آن را به اندازه پنج دقیقه تنظیم کنند. اما کجاست گوش شنوا. از طرفی به نظر شما آیا میشود در پنج دقیقه مشکلات و مسایل را عنوان کرد. به نظر من این مساله نطق پیش از دستور برای این است که نمایندگان اگر خواستند عملکرد خود را در مجلس به اطلاع مردم شهرشان برسانند، حداقل چیزی برای گفتن داشته باشند.خلاصه اینکه من که نفهمیدیم این نمایندگان برای چه چیزی در نطق پیش از دستور سخنرانی میکنند. اگر شما فهمیدید به من هم بگویید.
فقط چند جمله كوتاه از برنارد شاو:
- انقلاب ستمديدگان را آزاد نميكند، تنها استثمارگران را عوض ميكند!
- عشق، خطاي فاحش فرد در تمايز يك آدم معمولي از بقيه آدمهاي معمولي است!
- او هيچ چيز نميداند ولي تصور و تظاهر ميكند كه همه چيز ميداند، اين تعريف مختصر از يك نماينده مجلس است!
- دو تراژدي دردناك در زندگي انسان وجود دارد: يكي اينكه در عشقت ناكام شوي و ديگر اينكه به وصال عشقت برسي!
اکسپرسيونيسم (Expressionism) در هنر از اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 ميلادي به دنبال محقق شدن ايده هاي امپرسيونيسم شروع شد و بر خلاف امپرسيونسيم که غرق در روياها و تفکرات غير واقعي بود، سعي کرد که به واقعيات دروني هنرمند بپردازد، به خصوص قسمتهايي از درون انسان که افراد هموراه براي حفظ ظاهر و شخصيت، آنها را از ديگران و اجتماع پنهان ميکنند. اين حرکت هنري اغلب به زشتي ها، و آنچه واقعيتهاي تلخ ذهني انسان است، ميپردازد. براي درک حس اين تفکر هنري، شايد ديدن يک اثر بسيار زيبا و هنرمندانه از ادوارد مونچ نقاش نروژي خالي از فايده نباشد و نمونه بارز آن تابلوي جيغ اين هنرمند است كه تا كنون گران قيمت ترين تابلوي هنري جهان شناخته شده است. اين تابلو دريك حراج هنري در اسلو به قميت يك ميليون و 300هزار دلار فروخته شد.
بر همين اساس اين سبک هنري سعي ميکند واقعيت ها را برخلاف آنچه هستند و با توجه به ديدگاههاي ذهني هنرمند به تصوير بشکد. اگه به تابلو جيغ دقت کنيد ميبينيد بهرغم اينکه هنرمند ميتوانسته شخصي در حال جيغ کشيدن را کاملا بهطور مشخص نقاشي كند، اما سعي کرده که با ايجاد ناهنجاريها و فضاسازي هاي لازم اين تصوير را نه آنگونه که با چشم ممکن است ديده شود، بلکه آنگونه که در ذهن مي شود تصور کرد، پديد آورده است.
هدف من از نوشتن اين مطلب تنها به خاطر سالگرد تولد اين نقاش شهير است. البته خود من در اين زمينه تخصص ندارم و اگر به خوبي نتوانسته ام حق مطلب را ادا كنم از شما عذرخواهي مي كنم. در ضمن اين مطلب هم با همفكري يكي از دوستان من آقاي پورقناد نوشته شده است.
يكي از بزرگان اهل سماق
حكايت كند از گدايي چلاق
دمي چند بر پاي منبر نشست
فشاند اشگي و استكان چاي شكست
نشاندند او را سرانجام بر منبري
به يكباره فرياد و افغان كه تو رهبري
رفيق بزرگي دارم كه نوشته بود: روزي كه من رقيصدم! امروز نيز يكي ديگر از رفقاي بزرگم روي صندلي نشسته و به بيرون نگاه مي كرد. وقتي او را ديدم گفتم: آقاي.. نيفتي پايين. برگشت و گفت: بيرون رو نگاه مي كردم اما پايين رو نديدم. من در جواب حرف او گفتم: اين مثل اين است كه ما هر روز ساعت را نگاه مي كنيم، اما زمان را نمي بينيم.
شايد فكر كنيد كه اين جملات چه ربطي به هم دارد. به قول دوستي، ربطش به بي ربطيش است. البته اين فقط يك شوخي بود. شايد هم ربط اين جملات را فهميده باشيد. با اين حال براي روشن شدن موضوع مي گويم كه علت نوشتن اين جملات و ارتباط آن با هم چيست؟ آن شخصي كه نوشته بود " روزي كه رقصيدم " در ادامه نوشته هاي آورده كه من اصلا رقصيدن بلد نيستم و جبر روزگار و محيط آنگونه شد كه وقتي به خود آمدم ديدم كه چه زمخت اما در حال رقصم.
آن شخصي هم كه گفته بود: "بيرون را نگاه ... " و مثالي كه من براي او زدم همه گواه اين است كه ما همواره در جبر و اختيار هستيم . اختيار ما از اين است كه هر آنچه را بخواهيم مي بينيم در حالي كه جبر نمي گذارد ببينيم. ما هر روز در حال رقصيدن هستيم .بي آنكه ببينيم. ما هر روز اين اختيار را داريم كه به ساعت نگاه كنيم و خيال كنيم كه مثلا ساعت 12 است؛ اما زمان را نمي بينيم. به واقع زمان چيست؟ رقص چيست و چرا ما دايم در حال رقصيدن هستيم؟ من فلسفه بلد نيستم. به قول يكي ديگر از دوستانم: " جهان پر است از فيلسوفان دست دوم! " زمان در محدوده دايره اي كه عقربه ها آن را براي ما نشان يا تعيين مي كنند، نيست. رقص نيز در حصار حركات موزون بدن نيست. اگر روزي زمان بايستد، آيا ديگر رقصي وجود خواهد داشت؟ يا اينكه اگر ديگر كسي نرقصد مي توان گفت كه زمان در حال حركت است و اصلا زماني وجود دارد؟ گاهي تامل در مورد زمان مي تواند ما به شناخت صحيح از انچه در پيرامون ما مي گذرد، كمك كند. پيرامون ما پر از نكته ها و ناگفته هايي كه با درك و شناخت آن بهتر مي توانيم با خودِ خود و ديگران ارتباط برقرار كنيم.
هفته آينده انتخابات خبرگان رهبري است. البته همزمان با آن انتخابات شوراهاي شهر و روستا هم برگزار مي شود. در این اینجا صبحت من درباره انتخابات خبرگان رهبري است. حال كه يك هفته به انتخابات خبرگان رهبري مانده است، با گسترش تبليغات رسانه اي به خصوص صداوسيما كه سعي مي كند از هر فرصتي استفاده و از چهره هاي شناخته شده كشور از جمله هنرمندان و ورزشكاران درباره مهم بودن اين انتخابات و دخيل بودن مردم در سرنوشت كشور صحبت كند، براي من سوالاتي به وجود آمد كه ترديدي است براي اینكه آيا واقعا حضور و راي دادن من در سرنوشت كشورم مهم است؟ درواقع مي خواهم اين سوال را به صورت چند سوال ديگر مطرح كنم كه: چگونه راي من مي تواند سرنوشت ساز باشد زماني كه خود شخص رهبر، حكم انتصاب و عزل اعضاي خبرگان را صادر مي كند؟ چگونه است كه پس از اتمام انتخابات هيچ شخص ديگري در مجلس خبرگان به عنوان رهبر معرفي نمي شود و باز همين رهبري كه الان است، باقي خواهد ماند مگر نه اين است كه اعضاي خبرگان تعيين كننده رهبر هستند؟ چگونه راي من سرنوشت ساز است زماني كه رهبر كنوني تا زمان نامعلومي ( تا موقعي كه زنده است) به عنوان رهبر، حكومت مي كند؟ اين سوال و سوال هاي ديگر باعث مي شود كه به نوعي در سرنوشت ساز بودن راي خودم شك و ترديد داشته باشم و البته اطمينان داشته باشم كه اين راي در آينده كشورم سرنوشت ساز نخواهد بود.
«به غرب رفتم اسلام بود ولی مسلمان نبودند و به شرق آمدم مسلمان بود ولی اسلام نبود» این جمله از سید جمال الدین اسد آبادی است و برای من خیلی جالب بود، از این نظر که سید جمال الدین اسدآبادی سفرهای زیادی را به کشورهای اروپایی کرده است و در رابطه با نقش دین در حکومت و یا حکومت دینی تجربیات زیادی داشته است. این جمله وی بیانگر این موضوع است که درواقع دین اسلام و مسلمان بودن تنها به نماز خواندن و عزاداری و برخی مسایل از این دست نیست، بلکه در همین دین از مسایل اجتماعی و رسیدگی به امور اجتماعی و خدمت به مردم زیاد صحبت شده و جایگاه خاصی نیز برای آن در نظر گرفته است. به عبارتی این جمله سید جمال الدین اسدآبادی من را به یاد بیتی از سعدی می آندازد که می گوید:
عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست
بنابراین اینگونه می توان بیان کرد که هدف اسدآبادی از بیان چنین جمله ای تلنگر به آنهایی بوده که در آن زمان فقط به مسایل ظاهری اسلام توجه داشتند؛ يعني نماز و روزه و حج و حالات عرفاني، اما به مسائل اجتماعي اسلام (مثل نظم در امور و تلاش براي كسب علوم و تسخير طبيعت) و از آن بالاتر مسایلی از جمله تشكيل حكومت بر مبناي قانون و مبارزه با استبداد و استعمار توجهي نداشتند. از طرفی مدرس نیز با نگاهی دیگر به مسایل حکومتی، تعریفی خاص از دین و حکومت داشت. جمله معرف او که گفته است : " سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست " به نوعی می خواهد تمامی ابعاد یک حکومت اسلامی را بیان کند. به عبارتی او معتقد بود که چنانچه حکومتی، حکومت دینی باشد و اگر در هر کاری مسایل اسلامی مدنظر داشت، می توان تمامی ابعاد زندگی انسان ( نماز و حج و زیارت و حتی مسایل اجتماعی و رسیدگی به امور مردم و رعایت حقوق دیگران ) را تحت پوشش قرار داد . اما متاسفانه از این جمله مدرس سو برداشت های متفاوتی شد. به نحوی که متاسفانه در دوران کنونی عده ای با ردای دین و با این موضوع که به صلاح دین است، کارهای غیر انسانی و خلاف اصول اسلامی به معنی واقعی انجام می دهند. این همان موضوعی است که دکتر علی شریعتی از آن به عنوان حکومت های صفوی یاد می کند. او می گوید: اسلام علوی حکومتی نیست که کمک به رواج خرافات و تعصبات دینی کند بلکه یک حکومت علوی سعی بر این دارد که با کوشش در راه آگاهی و دانایی مردم به رشد و کمال آنها و همچنین پیشرفت جامعه کمک کند. این درحالی است که متاسفانه در جامعه امروز ما صحبت های پوپولیتستی دینی با اهداف مشخص رواج پیدا کرده است. همانگونه که شما می دانید صحبت در این مورد نیاز به زمان زیادی دارد و این موضوع از حوصله برخی خارج است و حتی فضای وبلاگ اجازه بسط و باز کردن موضوع را نمی دهد. بنابراین بیش از این چیز دیگری نمی نویسم.
هر شخصي در طول مدت زندگي خود با افراد گوناگون، تفكرات مختلف و همچنين خط مشي هايي كه آنها براي زندگي در يك جامعه در نظر گرفته اند، روبرو شده است. اينكه در يك جامعه با در نظر گرفتن فرهنگ آن، مردم چگونه با يكديگر ارتباط برفرار مي كنند، براي من همواره سوال بوده است. براي مثال به طور حتم نوع ارتباط افراد در جامعه فرانسه با ايتاليا تفاوت دارد. اگرچه اين دو كشور از لحاظ شرايط جغرافيايي و اقليمي به هم نزديك و بعضا رفتارهاي اجتماعي مشابهي هم دارند، اما همين دو جامعه نيز درپاره اي از مواقع نوع ارتباط آدم هاي آن با هم فرق مي كند. به عبارتي شايد در جامعه فرانسه، وقتي دو نفر بخواهند با يكديگر دوست شوند و يا اينكه ارتباطي نزديك از آنچه كه در روابط روزمره و يا محل كار خود دارند، داشته باشند، به راحتي مي توانند اين كار را انجام دهند و تنها با گفتن اين نوع جملات كه " آيا فرصت داري با هم يك فنجان قهوه بخوريم "و يا اينكه " بيا يك مسيري را با هم قدم بزنيم " رابطه دوستانه شكل مي گيرد. همينطور در كشوري مانند ايتاليا. شايد در اين كشور از اين جملات استفاده نشود و به جاي آن اينطور بگويند كه "شب دوشنبه يك اجراي برنامه موسيقي است، مي خواهم تو را هم دعوت كنم، دعوت من را قبول مي كني؟" اينها مقدمه اي بود كه من به اين موضوع برسم كه در جوامعي مانند ايران روابط دوستانه چگونه تعريف مي شود و شكل مي گيرد؟ درواقع براي برقراي يك ارتباط دوستانه يك فرد بايد متوصل به چه جملات و يا حركاتي بشود كه هم طرف مقابل سوبرداشت نكند و ناراحت نشود و هم اينكه اين عمل در اذهان ديگران به خصوص اطرافيان ناپسند جلوه نكرده و آنها نيز سو برداشتي نداشته باشند. اتفاقات مختلفي براي خود من در اين رابطه رخ داده است. به اين معني كه شاهد برقراي ارتباط هاي دوستانه همكارانم با يكديگر بوده ام كه برخي با موفقيت صورت گرفته و برخي هم با شكست. نكته جالب در تمامي اين موارد، چه به لحاظ موفقيت و يا شكست اين بوده است كه، همه آنها در ابتدا در اين فكر بودند كه چگونه ارتباط را برقرار كنند. آيا زماني كه شخصي در اطراف آنها نيست، به طرف مقابل پيشنهاد بدهند؟ آيا با نوشتن يك متن و دادن آن موقع رفتن؟ يا اينكه با ارسال يك ايمل و با گرفتن آي دي شخص به بهانه اينكه مي خواهد برايش لينك هايي در محيط چت بگذارد، با او چت كند و زمينه ارتباط را برقرار كند؟و حتي اينكه برخي از آنها نگران اين بودند كه مبادا طرف مقابل با شخص ديگري در ارتباط باشد و او جواب رد بشنود. حتي از اين مي ترسيدند كه با عكس العملي غيرمنتظره روبرو شوند كه مبادا شخص مقابل رفتارش را با او عوض و همه از اين ماجرا با خبر شود به نحوي كه ديگر نتواند در آن محيط كار كند. اين موارد و بسياري از موارد ديگر از جمله سوالات و ابهاماتي است كه من با آن روبرو هستم.
گاهي اوقات به اين فكر مي كنم كه ازدواج چيست؟ چرا ما بايد ازدواج كنيم؟ و اصلا واژه ازدواج و يا اينكه از پيوند دو جنس مخالف كه براساس ارزش و عرف جامعه صورت مي گيرد، مفهومي به نام روابط زناشويي شكل مي گيرد؛ از كجا و بر چه اساسي در فرهنگ ما و يا انسان ها آمده است؟ مي دانم كه اين موضوع پيچيده اي است و حتي روان شناسان نيز در پي كشف ارتباط حقيقي براي به وجود آمدن مفهوم پيوند زناشويي هستند. همچنين در بين جامعه شناسان و فيلسوفان نيز به كرات با اين موضوع برخورد كرده ايم به نحوي كه برخي از آنها به جد و يا طنز حرف هايي را در رابطه با ازدواج زده اند. مثلا به اين جمله نيچه توجه كنيد كه مي گويد: در حيرتم از انسان هايي كه عشق هاي كوتاه و حماقت هاي بلند دارند. و يا ديگر موارد كه شما بهتر از من مي دانيد. حال شايد اين سوال در ذهن شما به وجود بيايد كه هدف من از نوشتن اين مطلب چيست؟ شايد به اين خاطر اين مطلب را نوشتم كه هر جواني چه پسر و يا دختر وقتي به سني مي رسد و تا حدودي با اصول روابط و امور زندگي آشنا مي شود، بلافاصله خانوده او بر طبق عرف جامعه و يا حتي قوم و يا منطقه خود، زمزمه هايي از ازدواج را در گوش جوان خود مي گويد. نكته اينجا است كه خانواده (منظور پدر، مادر و يا ديگر افراد بزرگ كه به صورت مستقيم سرپرستي جوان را بر عهده دارند) با توجه به برداشت ها و حدسيات و تجربيات خود فكر مي كند كه شايد زمان، زمان مناسبي براي برقراري يك پيوند زناشويي است و كمتر ديده شده كه خانواده اي حل كردن اين مساله را به عهده خود جوان بگذارد. در عين حال كه وقتي جواني خود تصميم به ازداوج مي گيرد، خانواده با اظهاراتي كه به گفته خودشان بيشتر جنبه مشاوره، راهنمايي و در اختيار دادن تجريات خودشان است، يا سعي بر اين دارند كه فرد را از انتخاب خود منصرف كنند به اين معني كه با گفتن جملاتي مانند: فرزندم درست فكر كن، زندگي شوخي بردار نيست. آيا در مورد خانواده طرف تحقيق كردي . فرزندم با قضيه احساسي برخورد نكن. نكنه در آينده پشيمان بشي و جملاتي از اين دست. يا اينكه با تشويق فرزند خود سعي دارند كه اين وصلت هر چه سريع تر و بدون هيچ تحقيقي انجام شود. كه البته اين مورد كمتر بيش مي آيد. نكته ديگر اينكه آيا هدف از ازدواج تصاحب بدن است يا روح؟ اگر هدف تصاحب روح است، پس چرا جوانان هنگام ازدواج معيار زيبايي ظاهر برايشان حايز اهميت است؟ و اگر هدف تصاحب جسم است، پس چرا هنگام ازدواج به معيارهايي مانند اخلاق، رفتار و ديگر موارد اشاره و از آنها به عنوان الزامات ازداوج ياد مي كنيم؟ و در نهايت اينكه هدف هر دو اينها است، پس چگونه است وقتي كه سن نزديك به ميان سالي و بعد كهنسالي شد، ديگر نه خبري از تصاحب روح است و نه جسم. بنابراين مي بينيم كه بايد چيزي فراتر از اين به وجود بيايد تا در آخرين لحظات زندگي هر زن و شوهري هر دو مورد گفته شده وجود داشته باشد. شايد بگويد كه عشق تنها موردي است كه مي تواند كمك كند. اما مضوع اينجاست آيا زندگي واقعيت است يا رويا؟ چرا كه به اعتقاد من در اگر بخواهيم با واقعيت زندگي كنيم، نمي توانيم عاشق شويم و عاشق بمانيم و اگر بخواهيم عاشق شويم و عاشق بمانيم بايد بسياري از واقعيت ها را ناديده بگيرم. به هر حال اگر شما مي توانيد در حل اين مساله به من كمك كنيد، حتما براي من بنويسيد. چون براي من اين موضوع خيلي مهم است.
